تبليغاتX
روزهایم با گلهای بی باغبان

روزهایم با گلهای بی باغبان

خاطرات خدمت داوطلبانه در مراکز بهزیستی شمیرانات تهران

رسیدم دم شیرخوارگاه.تو دفتری که دم نگهبانی بود ساعت ورودم رو ثبت کردم و آدرس قرنطینه رو پرسیدم.از پله ها رفتم بالا و به یه در بسته رسیدم که روش نوشته بود:خانه ی موقت

نمی دوستم پشت این در بسته چه اتفاقایی انتظارمو می کشه.

درو باز کردم و  و یه نگاه گذرا به راهرو انداختم.آبدارخونه و یه اتاق بزرگ.دوباره اتاق اتاق اتاق...

وقتی بچه ای تازه وارد شیرخوارگاه می شه تا دو ماه تو قرنطینه می مونه تا جواب آزمایشاش بیاد یا احیانا سرپرستش پیدا شه.طبیعتا نوزادایی که به دنیا می آن صاف می رن قرنطینه ...

یه مربی - کرمانی-صدام زد:خانوم داوطلب می شه بیای پیش بچه های من بمونی؟

من:با کمال میل!چی کار باید بکنم؟

مربی:باهاشون بازی کن،سرگرمشون کن تا من بیام...

هنوز وارد اتاق نشده بودم که یه بچه به اسم مینا پرید تو بغلم چه زبونی هم  می ریخت!

راستی یادم رفت بگم.تو اتاق 7-8 تا بچه بودن بین 1 تا 6 سال!دور تا دور اتق در سایز های مختلف تخت چیده بودن.

یکی از بچه ها مدام می گفت:خاله !مینا منو زد.خاله ! اون اینو زد.خاله من اون ماشینه رو می خوام ولی بهم نمی ده...

خاله کم کم داشت فشار خونش می رفت بالا!

بهش گفتم:می دونی چغلی دیگران رو کردن اصلا کار خوبی نیست؟با بچه ها دوست باش.خاله بچه هایی رو که چغلی می کنن دوست نداره ها!

رفت تو فکر و گمونم نارحت شد.

سرشو نوازش کردم.حسابی داغ بود.بچه م تب داشت که این همه غر می زد.اومد سرشو گذاشت رو پام و گفت :خاله از پیشم نرو!

مینا چهارسالش بیشتر نبود ولی همه رو رو انگشت می چرخوند.اسم و سرگذشت مختصر همه رو برام گفت.

بچه ها رو یه جا جمع کردم و سبد پر از عروسکو رختم وسط اتاق.همزمان با 8 نفرشون بازی می کردم و سرم داشت گیج می رفت که وقت عصرونه شد.

موز و سیب و کیک!

یه خواهر-  فهیمه 3 ساله -برادر - محسن 1.5 ساله- بینشون بود که هفته ی اول اقامت در اونجا رو می گذروندن.خواهره به داداش کوچولوش کمک می کرد عصرونه بخوره.دلم غش رفت!اینقدر شیرین و ریز ریز حرف می زد که دوست داشتم بچلونمش!

فهیمه اومد  بغلم و گفت:خاله می شه منو ببری پیش مامانم؟

خودمو زدم به اون راه و گفتم :مامان کرمانی؟

گفت :نه، مامان عزیز.مامان خودم.

گفتم:من نمی دونم مامانت کجاست وگرنه می بردمت!تو می دونی؟

گفت: نه ولی  مامانمو می خوام...

گریه شروع شد!منم که حساس.بغضم گرفته بود و نمی دونستم چی کار کنم!محکم بغلش کردم و گفتم:ببین منم پیش مامانم نیستم ولی گریه نمی کنم.ببین محسن داره نگات می کنه.الان ناراحت می شه ها...

بعد کلی ناز و نوازش یه کم سر شد و آروم گذاشتمش رو تخت.

هوا داشت تاریک می شد و منم باید می رفتم که مامانم کله مو نکنه.رفتم کرمانی رو یه گوشه پیدا کردم و گفتم:خسته نباشید.من دارم می رم!!!

تو دلم گفتم :نونت حلال مثل شیر کرگدن!نمیری اینقدر عرق می ریزی واسه این طفل معصوما.

برخورد اول با کرمانی حس خوبی  رو در من ایجاد نکرد.حس کردم امروز به  خانوم  کمک کردم که بهتر  بپیچونه!!!


+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت0:0 قبل از ظهرتوسط Mary | |

اوا مامان گفته بود که اگه اوایل مهر بیام تعداد داوطلبا ریزش می کنه و می تونم اعزام شم به شیرخوارگاه!منم برای شهد خدمت در شیرخوارگاه ، زهر دیدار دوباره اوامامان رو نوشیدم.مدارکو دوباره آماده کردم.فکر کنم روز نوزدهم رمضان بود و ادارات دیر باز می شد.راس ساعت ده خودمو رسوندم دم واحد مشارکت.طفلک مامانم تو ماشین منتظرم بود تا به خیال خودم سه سوته کارم راه بیفته و بریم.

رفتم دیدم اوامامان پشت میزش نیست.اون که به تیریپش نمی خورد دغدغه  شب قدر رو داشته باشه(ظاهر بین نیستم و از حرفای خودش این برداشتو کردم)لذا بهترین فرصت برای فرصت طلبی مثل اون بود که بیشتر بخوابه! نیم ساعتی منتظرش بودم.آخرش شاکی شدم و به همکارش بگفتم بهش زنگ بزنه.صد البته خونه بود و گفت تا ظهر نمی آد.همکارش که قیافه ی شیکار منو دید گفت : من سعی می کنم کارتو راه بندازم!!!!

کار من چی بود؟فقط یه معرفی نامه واسه شیرخوارگاه!با کلی فس فس معرفی نامه تو پاکت رفت و من ساعت 11شرمنده پیش مامانم رفتم!دیگه روم نشد بگم بریم شیرخوارگاه،اما تا مامانم تعارفشو زد تو هوا قاپیدم!

تو حیاط شیرخوارگاه داشتن تدارک جشن رمضون و یتیم نوازی رو میدیدن.اون ور هم چند تا کارگر زن با تمام قوا مشغول روزه خواری بودن! با مامان رفتیم مشارکت مردمی شیرخوارگاه.مسئولی داشت که فرقش با سگ در نبستن قلاده بود.چند تا فرم پر کردم و یه سری تعهد دادم.خانوم انگار که سرمو از زیر شمشیر درآورده بود کارت ورودمو داد و اون جا بخش خدمتم معلوم شد:قرنطینه

جرات نکردم از خانوم سگه بپرسم این قرنطینه یعنی چی!؟حتی مامانم که از من شجاع تره جرات نکرد!اسمش خیلی خوف بود.آدمو یاد وبا و سل و طاعون و هپاتیت و در بهترین حالت آبله مرغون مینداخت!

خانوم سگه گفت :چه روزایی می خوای بیای؟

من گفتم :روزهایی؟من یه روز بیشتر نمی تونم بیام!

سگه:حداقل دو روز!!!!

من:اوکی.شنبه و پنج شنبه

سگه:چه شیفتی؟

من:ها؟شیفت؟

سگه :عصر یا صبح؟

من؟شنبه صبح و پنج شنبه عصر.

سگه:نمی شه باید هردو مثل هم باشه.

من:چرا؟

سگه:برای برقراری نظم.

-و نظمشونم دیدم-

من:اوکی هردو عصر

سگه:باید روپوش سفید و مقنعه و صندل راحتی بپوشی.آرایش نباید داشته باشی.موبایلت باید خاموش باشه!

من(تو دلم):برو بابا!کشته مرده ابروهای مدادیتم!


تصمیم گرفتم از هفته آینده ش کارمو شروع کنم.هیچ درکی از سر و کله زدن با بچه هایی که کانون خانواده براشون تعریف نشده بود نداشتم. می ترسیدم از پسش بر نیام.از اسم قرنطینه می ترسیدم و این ترس به وضوح تو چشمای مامانم دیده می شد.اما من نذر کرده بودم و باید ادا می شد.


+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت11:0 بعد از ظهرتوسط Mary | |

 از بچگی نابیناهارو دوست داشتم.مادرم چند تادوست نابینا داشتن که تو دانشگاه باهاشون آشنا شدن.تصور کنید که آدمی که از نعمت بینایی محرومه پا به پای افراد عادی در بهترین دانشگاه ایران در علوم انسانی یعنی دانشگاه تهران درس بخونه و موفق باشه.البته خدا که دریچه ی چشم اونا رو به حکمت بسته درهای بقیه ی حواسشونو بازتر کرده.مثلا یکی از اونا  بعد از بیست سال اتفاقی با مامانم ملاقات می کنه.مامانم بهش می گه منو یادته؟میگه آره تو همونی هستی که عضو انجمن بود و تاریخ می خوند و موهاش بلند و لخت بود!طفلک با مدرک لیسانس تو یکی از اداره جات ِ قشنگ ایران تلفنچی شده بود.

نابینا ها به جای دیدن از حس لامسه استفاده می کنن.گرما،سرما،نرمی،زبری،تری و خشکی و موانع و... رو با دستشون حس می کنن.عصای سفید که-به همراه عینک دودی-نماد یه نابیناست برای پیدا کردن موانع و جهت ها و چاله چوله های فراوون خیابون بهشون کمک می کنه.یه بار چشمتونو ببندید و برید از تو کمدتون یه لباس که مد نظرتونه بردارید.آیا سالم به کمد می رسید و لباس رو درست انتخاب می کنید؟این کار باعث می شه برای یه لحظه هم که شده این آدمای نازنین رو درک کنید.

خط بریل هم بر پایه ی قدرت حس لامسه ی اونا شکل گرفته.این خط ِ برجسته در هر زبانی با همون جهت نوشته می شه .مثلا در فارسی از راست به چپه.کلیات این خط مثل شیش تا چراغه که در سه ردیف دوتایی کنار هم قرار گرفتن!روشن یا خاموش بودن هرکدوم از این چراغ ها یه کاراکتر خاص رو نشون می ده.یعنی 64 تا کاراکتر (حرف و علامت و عدد)رو می شه باهاش نشون داد.برای اینکه نابیناها بتونن کاراکتر هارو کنارهم قرار بدن از یه صفحه موسوم به لوح استفاده می کنن که عکسشو بالا می بینید.کاغذ رو بین دو صفحه ی لوح می ذارن و با قلم بریل که مثل اتود بدون ِ نوکه کاراکتر هارو ایجاد می کنن.

من خیلی گشتم که یه عکس خوب از الفبای بریل فارسی پیدا کنم اما نبود که نبود! این رو هم از وبلاگ جناب ابطحی جان کش رفتم:

تکنولوزی خیلی به نابیناها کمک کرده.سابقا یه نابینا اگه می خواست درس بخونه باید یکی متن کتاب رو روی نوار براش ضبط می کرد و اون گوش می داد.الان متن کتاب رو اسکن می کنند و با پرینتر های مخصوص به خط بریل پرینت می گیرن!برنامه هایی هم هست که متن اسکن شده رو براشون می خونه.با کیبورد های بریل و کامپیوتر های مخصوص می تونن خیلی بهتر از شما با کامپیوتر کار کنن.

بعضی وقتا عمل اسکن باعث می شه یه سری حروف بهم بریزه یا خطوط روی هم بیفتن و یا حذف بشن.کار من درست کردن این خطاها بود که انصافا از کار اجباری تو معدن سخت تره.خواهرم می گفت :این قدر پشت کامپیوتر نشین!آخرش خودت کور می شی و یکی باید جزوه های فجیعتو برات ادیت کنه!

شنوایی در نابیناها بسیار قویه!بلانسبت ِ وجود نازنیشون، مثل خفاش می تونن جهت یابی کنن.اگه تو یه اتاق شلوغ یه نابینا رو صدا بزنی به سهولت صورتشو سمتت برمی گردونه و همون طور که ما از روی قیافه افراد رو به یاد می آریم اونا از روی صدا و بو به یاد می آرن.

نابیناها شخصیت های قشنگی دارن و چون ظاهر افراد براشون تعریف نشده دلشون پاکه و خیلی زود با آدم رفیق می شن.اما بعضا زودرنج هستن و از ترحم بیزارن.به قول خانوم نادری شعار یه نابینا اینه:اگه می خوای کمکم کنی دستمو نگیر،سنگ رو از جلوی پام بردار ! پس اگه یه نابینا رو دیدین خیلی دوستانه کمکش کنید نه از روی ترحم.

پ ن:دیشب ایران ماهواره امید رو به فضا فرستاد.چه اسم قشنگی داره این امید!!!به امید دنیای قشنگ و پر از صلح برای همه!


+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت10:53 بعد از ظهرتوسط Mary | |

با آدرس هچل هفتی که رابعه خارجی بهمون داده بود سرگرم شدیم!نهایتا به این نتیجه رسیدیم که بی خیال ماشین شیم و پیاده بزنیم تو کوچه پس کوچه ها!کوچه ی مذکور رو پیدا کردیم ولی کوچه که  نبود ، روده ی اژدها بود!البته من عاشق پیاده روی هستم ولی وقتی شک داشته باشی که درست می ری هرچی راه دراز تر می شه اعصابت داغون تره!

اواسط کوچه یه پسر 14-15 ساله ی منگل رو دیدیم که یه دستش تو جیبش بود و سلانه سلانه می رفت!مثل اونایی که لونه ی مورچه رو از قطار مورچه ها پیدا می کنن گفتم:ئه مثکه درست اومدیم!یعنی من باید ازین به بعد دنبال اینا بدوم؟این یکی هم مثکه فلنگو بسته!!

دوستم زد زیر خنده و تا دم مرکز یه بند خندید .همش می گفت فلنگو بسته . و دوباره خندش می گرفت! منم داشتم خشممو قورت می دادم و به رابعه جان لعنت می فرستادم!

رفتیم پیش رئیس مرکز!قیافش حسابی غلط انداز بود.حس کردیم ازیناییه که با بودجه ی مرکز  خانوم بچه هارو می بره آنتالیا! به من گفت دوست داری کجا مشغول شی؟قسمت نابینایان یا معلولین ذهنی؟

جواب منو حدس بزنین:معلومه نابینایان!

رفتیم قسمت نابینایان.اونجا یه سایت کامپیوتر بود که کامپیوترا از خودشون صدا در می کردن!مثلا وقتی نابینا روی MY Computer کلیک می کرد دستگاه براش بلند می خوند و کلا همه ی تصمیم گیری ها و پیام ها با اون صدا بود.کیبورد ها هم طبیعتا به خط بریل بود.

یه خانم منشی اونجا بود تو مایه های خانم دلیخون توی شهرفرنگ! مجرد و  خیلی ساده (حتی از نظر فکری و رفتاری) همون اول کار بعد از گرفتن شماره و آدرسم،کلی حرف زد که باید پیگیر باشین،خیلیا ول می کنن،کارش خسته کنندست!من که عزمم جزم بود گفتم خانوم من هم پیگیرم هم عجله دارم اگه می شه بگین  چی کار باید بکنم.

خانوم منشی خانوم نادری رو صدا زد.خانوم نادری  قدبلند و چهارشونه و آراسته بود با چشمای سبز اما نابینا! اما اینقدر به اون محیط مسلط بود که من تو اون نیم ساعتی که فک زدن منشی رو تحمل می کردم متوجه نشدم.اونم شروع کرد حرفای منشی رو دوباره زدن و من داغ کردم و گفتم:ببخشین  مگه چی تو من دیدین که هی اینا رو میگین؟ خانوم نادری یهو خودشو جمع کرد و گفت در شما نه ولی در بقیه دیدم و بریم که بهتون نشون بدم چی کار باید بکنین!

بعد از اینکه خانوم نادری به من سه ساعت نحوه ی کپی کردن فایل روی سی دی و چگونه کامپیوتر را روشن کنیم رو یاد داد و من خشم بلعیدم دریافتم که باید یه فایل متنی رو که از یه کتاب انگلیسی اسکن کرده بودن ادیت کنم تا به بریل پرینت بگیرن!همش 250 صفحه! 

فایل رو گرفتم و دویدم بیرون ولی فکر کنم نادری و منشیه تا چند متر تو کوچه دنبالم می دویدن که بگن پیگیر باش و بلدی سی دی رایت کنی؟


تو پست بعدی کامل در مورد نابیناها و خطشون می نویسم.برای من یکی که خیلی جالبه.


+نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت9:5 قبل از ظهرتوسط Mary | |

وقتی واسه کنکور درس می خوندم ار خدا خواستم یه رشته ی خوب و یه جای خوب که به صلاحم باشه قبول شم و نذر کردم که بیام و هفته ای یکی دو روز وقتمو با بچه های بی سرپرست بگذرونم.اون تصور می کردم بازی و کلا ارتباط با اونا  به سادگی ارتباط با بچه های فامیله در حالی که الان به این تصورم می خندم!!!(بعضی وقتا هم به خریتم می خندم)

خب معلومه که یه رشته ی خوب قبول شدم وگرنه این بلاگ ایجاد نمی شد!


سال اول دانشجوییم داشت تموم می شد که یادم افتاد الوعده وفا!از یکی از همکارای مامانم که تو این خطا بود و به یه مرکز تو جنوب شهر کمک می کرد پرسیدم ولی جواب درستی نگرفتم...

کماکان دنبال قضیه بودم ولی لینک درستی نداشتم.

سال دوم دانشجوییم هم تموم شد و تابستون رسید.بعضی از شکستها برام نشانه بود!انگار می گفت مری تو به خدای بزرگ بدهکاری!اما باز نمی دونستم چی کار باید بکنم!

یه بار تلفنی با دوست خواهرم صحبت می کردم.من و خواهرم خیلی به هم نزدیکیم و دوستای اون دوستای منم محسوب می شن!گفت که چند وقته می ره یه شیرخوارگاه و با بچه های 4-7 ساله بازی می کنه!من عین کارتونا لامپ بالای سرم روشن شد و گفتم می شه منم ببری؟ اونم پروسه ی طولانی کار رو برام توضیح داد و اما اشتیاق من کم نشد!

حالا این پروسه چی بود: از شناسنامه و کارت ملی و کارت دانشجوییت سه سری کپی می گیری و سه قطعه عکس،آزمایش انگل می دی،جواب آزمایش و مدارک رو می بری واحد مشارکت بهزیستی منطقه

مدارک رو تو انتشارات دانشکده کپی گرفتم.آزمایش انگل رو هم فامیلمون برام نوشت و کل آزمایش و گرفتن جواب سه ساعت هم وقتمو نگرفت.عکس هم داشتم.یه روز با دوست خواهرم قرار گذاشتیم که بریم مدارک رو بدیم.طفلک اومد دم در خونه دنبالم و منو مثل پرنسس ها همراهی  کرد.انگار خدا می خواست من زودتر به هدفم برسم اما...خدا نکنه سر و کارتون با اداره جات ایران بیفته اونم از نوع بهزیستیش!


نیم ساعت اونجا منتظر بودیم تا یه اوامامان ِ مکش مرگ من با اون سایه ی برگی و ضایعش و خط لبی که بیشتر شبیه سیبیل بود اومد ببینه چه مرگمونه!البته ما انقدر علافی کشیده بودیم که اگه اکوان دیو هم می اومد خوشحال می شدیم.

بعد کلی چونه درازی و مقایسه ی ایرانی ها و خارجی ها و بیان اینکه دختر داییش خارجه گفت دوست داری کجا بفرستمت؟منم گفتم می خوام پیش دوستم باشم.گفت:قرار نیست برین اونجا با هم خوش باشین.منم گفتم خفه شو لطفا! البته تو دلم گفتم چون اصلا دوست نداشتم به خاطر یه آدم مغز فندقی نتونم نذرمو ادا کنم.

اوامامان جان  مونده بود به واکس کفشم ایراد بگیره!آخرش گفت شیرخوارگاه از داوطلب اشباع شده و می فرستمت مرکز کودکان و نوجوانان معلول ذهنی!منم گفتم خبر مرگت ،تو که کار خودتو می کنی چرا نظر منو می پرسی!لبته اینم تو دلم گفتم به همون دلیل فوق الذکر! این بار بلند گفتم نمی شه منو همونجا بفرستین؟فکر نمی کنم طاقت کار با معلولین ذهنی رو داشته باشم! گفت من نمی دونم چرا این ایرانیا دوست دارن چونه بزنن! من گفتم بابا خارجی!سلن دیون!جنیفر لوپز!رابعه اسکویی(می دونم ایرانیه فقط می خواستم خشمم خالی شه) البته من همگان واضح و مبرهن است که این رو هم تو دلم گفتم!

خلاصه بعد از اینکه دو سه مرتبه تو آستین لباسم بالا آوردم پذیرفتم به قیمت رفتن به حتی آلکاتراز و زاویرا(زندان یوزارسیف اینا) از پیش رابعه جان در برم!

همونجا کج کردیم سمت کودکان و نوجوانان!


ادامه در پست بعدی



+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت4:19 بعد از ظهرتوسط Mary | |

به نام خدای مهربون

سلام

اگه درسا بذارن می خوام اینجا از خاطرات خدمت داوطلبانه م در مراکز بهزیستی شمیرانات تهران بگم...

اسامی همه مستعارن و فقط حرف اولشون مثل واقعیته و تا جایی که بتونم از گفتن اسم اماکن طفره می رم چون نمی خوام سوتم کنن بیرون!

هدفم تعریف از خود و ریاکاری نیست! هرجا اینو حس کردین بهم بگین که خودمو اصلاح کنم! فقط می خوام بدونید که اونجا چی می گذره ( چون با تصورات خودم خیلی متفاوت بود)و اگه دلتون خواست به این مراکز کمک مادی و معنوی کنید.

به سوالاتون تا جایی که بدونم و بتونم جواب می دم.

در بهتر نوشتن کمکم کنید.

این وبلاگ بزودی بهتر می شه پس از حالا به دوستانتون معرفیش کنید .اگه مایل بودین لینک بدین نیازی به اجازه نیست و ممنون هم می شم!


+نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت8:42 بعد از ظهرتوسط Mary | |